خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
vahid askarpour
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
دی ۸۳
امرداد ۸۳
خرداد ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
لینک دوستان
arche
primates
بثقشف
خانواده هومو ي من
باستان شناسی متناسب
sciencedaily
about archaeology
at the edge
matarsak13
iran archaeology
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
با عرض سلام نشانی جدید این وبلاگ بدین وسیله در اختیار دوستان قرار می گیرد:
arche.blogfa.com
این وب دیگر به روز نمی شود.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - vahid askarpour
کار علم ترجمه کردن است. در ترجمه زبان تجربی مشاهدات به زبان کلام تبدیل می شود. و خاطره، مفاهیم از پیشی، مقاصد و آرمانها همگی در روند ترجمه درپیچیده اند. ترجمه خالی از ذهن مترجم نه، که سرشار از آن است...
کلام تنها با واژه و عبارت نیست که محقق می شود. کلام در هر جنبه ای از کنش انسانی رخنه دارد. آنچه را که انسان خلق کرده و می سازد سرشار از کلام است...
چگونه می شود به گذشته واقعی محض دست یافت وقتی چند تکه ناجور از آن برجا مانده است؟ در اینجا هنر کولاژ در کار است: پیوند وصله های ناجور. گذشته ترجمه می شود. نه در نفس خود. که در جهت حال. گذشته ها در کارند: کولاژهای متنوع...
گذشته به چه کار آید اگر در زندگی حال و در زیست جهان من درگیر نباشد. خاطره مبنای زندگی من است. به یاد می آورم چیزی را تا فراموش کنم چیز دیگری را. این است درگیری در هستی...
میراث در ویترین موزه ها نه که در وجود و نهاد من است. میراث چیزی است که من از وجود خود در عالم درک می کنم و می فهمم...
باستان شناسی را رها کن تا به شهودی عمیق با میراث رسی. نه. نیازی به رها کردنش نیست وقتی واژه شناخت logos را عمیق فهم کنی. لوگوس از تجربه ادراکی زنده و بی واسطه سرچشمه می گیرد تا به کلیت عالم رسد. با چیزها مواجهه ای شهودی خواهم داشت. از آنها حرف نخواهم کشید که به سخنشان گوش فرا خواهم داد...
عکس می گیرم... می خوانم... می نویسم... می سرایم... شهود می کنم...
عکس می گیرم...
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - vahid askarpour
براي بررسي به روستايي رفتيم. چيزي عجيب وجود داشت. پيرمردي از اهل روستا خانه اش را ويران كرده بود و رها. او خانه اش را به يكباره رها كرده بود و به همراه خانواده اش به زميني در حاشيه روستا نقل مكان. اتومبيلش - تنها وسيله امرار معاشش- را فروخته بود تا خانه جديد را بنا كند. او ديوانه نبود. شايد هم بود. اما رخداد از جنسي ديگر بود. مدام آه مي كشيد و خدايا شكرت ...خدايا شكرت مي گفت. مي گفت تا زماني كه در آن خانه بود مدام در عذاب و رنج بود. براي خودش براي خانواده اش مشكل پيش مي آمد. كسي را به خواب مي ديد كه عذابش مي داد. خودش مي گفت امامزاده اي. امامزاده هرگاه به خوابش مي آمد نشاني به او مي داد. هر بار نشاني از يكي از پايه ستون هايي كه در زير كف خانه دفن شده بود. و او را ملزم به بيرون كشيدن آن پايه ستون مي كرد. بعد از مدتي خانه اش تبديل به ويرانه شد. پايه ستون هايي سنگي بيرون آمدند. مي گفت امامزاده از او خواسته تا خانه اش را ترك كند.
پيرمرد رنجور بي هيچ چشم داشتي از دولت يا مردم براي خشنودي امامزاده و پاسداشت اعتقادات خود و از ان مهمتر ترس از دست دادن خويشاوندان و خانواده اش خانه را ترك كرد. او خانه اش را ترك كرد. شخصي از اعماق تاريخ به خوابش آمد و ويرانه بنايي پنهان را نشاني داد. شخصي از اعماق تاريخ بخ خواب يكي از اهالي روستا آمد و از او خواست ويرانه گرد تاريخ گرفته اي را كه در زير خانه پنهان بود آشكار كند. و خودش نيز آنجا را ترك كند و برود.
قدم مي زدم در ميان پايه ستون هاي سنگي و ويرانه هاي يك بناي گنبدي دوازده ستونه كه بي گمان متعلق به قرون اوليه اسلامي بود. آنجا ديگر خانه پيرمرد نبود. آنجا هيچگونه شباهتي به خانه هاي ديگر روستا نداشت. آنجا سكونتگاه شخصي است كه نيست‘ اما حضورش كسي را كه هست از خانه و كاشانه اش آواره مي كند. آنجا واقعاً يك ويرانه نيست. سكونت گاه شخصي اس كه فقط پيرمرد حضورش را درك كرده است. وقتي از دور نگاه مي كني پيرمردي را مي بيني كه مجنون وار خانه اش را تبديل به ويرانه اي كرده و بقايايي را از اعماق تاريخ بيرون كشيده است. كه مي داند؟ شايد او خود با يافتن كوچكترين اثري از بقايا و به شوق رسيدن به گنجينه دست به كار ويراني شده و چنين داستاني را پرداخته باشد.مي گفت آن شخص هر شب نشان دقيق يكي از پايه ستون ها را به وي مي داد. مي گفت خودش ميراث فرهنگي را خبر كرده. كه مي داند؟ شايد اينها داستان هايي بيش نباشد از شخصي كه وسوسه چنگ زدن به گنجينه ها به ورطه شكست كشانده اش.
او تمام زندگي خود را فروخت. و از دست داد. خانه اش را بي هيچ منفعتي فنا كرد. و هيچگاه دست به سوي دولت دراز نكرد. مي گفت : من به ائمه اعتقاد دارم. هرچه كردم براي آنها كردم.
مرز ميان حال و گذشته در اينجا كجاست؟ اگر آن شخص متعلق به گذشته است پس چرا در برابر پيرمرد ادعاي مالكيت كرده و پيرمرد را بيرون انداخته و آواره كرده است؟ اگر متعلق به حال است پس كجاست؟ اگر آن بنا ويرانه اي بيش نيست تهي از سكنه پس چرا به هر طريقي كه شده خود را وحضور خود را بار ديگر نمايان ساخته است؟ چه كسي حضور واقعي دارد؟ از دور پيرمرد مجنوني را مي بيني كه خانه و زندگي اش را رها كرده و به بدبختي افتاده. چرا؟ پيرمرد حضور دارد. اما آيا كسي هم كه مسبب بدبختي او بوده وجود دارد؟ حتي اگر پيرمرد آدم متوهمي بوده باشد و سرشار از بت هاي ذهني‘ اين يك امر واقع است. گوشه اي از زندگي موجود وانهاده و پرتاب شده اي كه حتي قدر حشره اي نمي داند جايش كجاست. متعلق به چه دنيايي است. نمي داند آسايشش را كجا جويد. او پيرمرد رنجور مانند همه ما فانيان در بند واقعاً وانهاده است...وانهاده...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - vahid askarpour
خب! خودم هم نمي دونم چرا بعد سالها (به قول يكي از دوستان) هنوز آپ نكردم! بگذريم. در زير مي تونيد آخرين بخش اين پژوهش يعني بخش تفسير رو بخوونيد:
هر كسي كه در باره اين ظرف سفالين نظري را بيان كرد با انجام عمل نگاه كردن درگير يك تجربه زنده با آن شد. در اين عمل حال او و گذشته اش(دنياي خاطره ها روياها و تجربه هاي پيشيني او) در ادراك زنده و ايجاد ارتباط بي واسطه با محيط به هم پيوستند و يكي شدند.
در روزمرگي همين نگاه كردن و ارتباط بي واسطه برقرار كردن بود كه تمام معاني (يعني نظرات تك تك دوستان ) شكل گرفت و سامان يافت. هويت اين سفالينه نه مشخصات تكنيكي و باستان شناختي آن كه ارتباط زنده و متقابلش با فاعلان انساني است كه قابليت ادراكي آنها به گونه اي اجتماعي و تحت تأثير حال و هواي غالب بر اجتماع آنها شكل گرفته است.
نتيجه: نه تنها متن مكتوب از واقعيتي بيش از دست افزارها برخوردار نيست بلكه انسان بودن انسان به كاري است كه انجام مي دهد و مواجهه اي است كه در جريان آن كار با محيط زندگي خود دارد و چيزهايي كه در اين برهمكنش ها پديدار مي شوند تا زيست بوم انساني را صورت بخشند و امكان ادامه حيات را براي او فراهم كنند. خلاقيت انسان و واقعيت انساني در رفتارهاي روزمره او و شكل دادن به دنيايي مادي كه مطلوب زندگي او باشد تحقق مي پذيرد. انتزاعات به نگارش درآمده انسان ها از دل همين فعاليت هاي ملموس او در دنياي روزمره بيرون مي آيند.
فرهنگ انسان از اين رو انديشه هاي انتزاعي او نيست كه بيشتر ادراكات بي واسطه و ملموس او در دنياي مادي است كه شكل دهنده زيست بوم مطلوب او جهت ادامه زندگي است. اين است وجه تفكر باستان شناختي و اين است آنچه فرهنگ مادي خوانده مي شود. از اين رو فرهنگ با توجه به تيم اينگولد ابزاري است كه قصد و نيت اجتماعي را به آثار عملي برگردان مي كند. فرهنگ بدون قصد و نيت اجتماعي بي معنا است.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - vahid askarpour
من چند روز پیش از دوستان خواهش کردم اولین چیزی که با دیدن تصویر پائین به ذهنشان می رسد کامنت بگذارند. دوستان هم شرمنده ام کرده و این درخواست را اجابت فرمودند. اما اصل قضیه...
هدف از انجام این بررسی مطالعه چگونگی مواجهه ما با محیط پیرامونی و مادی مان در جریان زندگی روزمره بود. بررسی این پرسش که ما انسان ها چگونه با محیطی که در آن هستیم ارتباطی دوسویه برقرار می کنیم. مسلماً اشیاء باستانی نیز جزئی از این محیط را تشکیل می دهند. در پست بعدی بیشتر به تفسیر این مسئله خواهم پرداخت. اما حالا نتایج بدست آمده از تجزیه و تحلیل کامنت های دوستان را ذکر می کنم.
از ۶۴ کامنت رسیده تا سه روز پیش ۵۲ کامنت به دقت بازبینی شد( بقیه یا تکراری بودند و یا اینکه به سوال جواب نداده بودند). این کامنت ها در دسته های مختلف طبقه بندی شده و میزان فراوانی آنها در هر طبقه ملاحظه شد. این طبقه ها به نسبت میزان فراوانی عبارتند از:
۱. کسانی که با دیدن سفالینه به یاد حیوانات جورواجور افتاده بودند- ۱۹٪
۲.کسانی که آدمی را در آن تشخیص داده و یا چشمی را دیده بودند که به آنها زل می زند- ۱۳٪
۳.کسانی که اشیاء متفرقه به ذهنشان خطور کرده- ۱۳٪
۴. کسانی که زن یا اعضاء جنسی او را در سفالینه دیده اند- ۱۱٪
۵. کسانی که مفهوم کلی تمدن و تاریخ و فرهنگ در ذهنشان تجلی یافته - ۱۰٪
۶. کسانی که خود شیء سفالی را دیده و ذکر کرده اند- ۸٪
۷. کسانی که مجذوب زیبایی هنری آن شده اند- ۶٪
۸. کسانی که موج دریا و تلاطم آن را تشخیص داده اند- ۶٪
۹. کسانی که به یاد پند و اندرز افتاده اند- ۴٪
۱۰.کسانی که تحت تاثیر آن قرارگرفته اند- ۲٪
۱۱. کسانی که به یاد کوزه گرش افتاده اند-۲٪
۱۲. کسانی که به یاد آبا و اجداد افتاده اند- ۲٪
۱۳. کسانی که آن را از لحاظ تکنیکی و باستان شناختی طبقه بندی کرده اند- ۲٪
چنین تکثری برای خود من بسیار جالب توجه بود. اما اصل مطلب اینکه ۸۶٪ دوستان به چیزی غیر از خود سفالینه یا مفاهیم وابسته به آن مثل عتیقه بودن و ویژگی های تکنیکی و... اشاره داشتند (چه باستان شناس و چه غیر باستان شناس).
یک نکته هیجان انگیز دیگر جوی aura بود که بین این سفالینه و برخی دوستان وجود داشت و انگار آدمی در درون سفالینه وجود دارد که به آنها زل زده و این آدم با توجه به نوع شخصیت دوستان شخصیت ویژه ای دارد.
نکته دیگر اینکه فقط ۲٪ ( یعنی یک نفر) از میان دوستان به فکر پدران خود افتاد که هزاران سال پیش این سفالینه را ساخته اند.
همانطور که گفتم تفسیر این نتایج در پست بعدی خواهد آمد. این تفسیر بخش دوم از مطلب تفکر باستان شناختی است که در زیر قابل مشاهده است.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
از همه آنهایی که تشریف آورده و درخواست من را اجابت فرمودند کمال سپاسگذاری را دارم.(خیلی ادبی شد.نه!)
اما اصل قضیه! اول اینکه این نه تست روان شناختی بود نه سرگرمی یه آدم علاف. بلکه به آزمون گذاشتن بعضی از مسائل مطرح در معرفت شناسی باستان شناسی و ادراک مردم غیرباستان شناس ( و یا حتی باستان شناس) از محیط پیرامونشون بود. که این محیط همه چی رو، حتی اشیاء باستانی رو در بر میگیره.
دوم اینکه نتایج پس از آنالیز نوشته می شه. البته این نتایج پیوستگی عمیقی با مطالب پائینی داره (اگه حوصله خوندنشو داشته باشین).
سوم هم اینکه این سفالینه عزیز متعلق به یکی از فرهنگهای نوسنگیه کره زمینه. موجودات هوشمندی به نام علمی homo sapien sapien در ۳۵۰۰ پیش از میلاد این رو ساخته اند. مکان خلق این سفالینه نمیدونیم چی چی (!؟) مناطق مربوط به فرهنگ ماچی یایا او است که یکی از فرهنگ های نوسنگی چین باستانه.
بازم از همتون ممنونم.
باتشکر.
آرخه.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
سلام
لطفاً اولین چیزی رو که با دیدن این تصویر به ذهنتون می رسه بنویسید.

۱.هر تفكري مقدماتي دارد. تفكر باستان شناختي هم همينطور. اما چطور مي توان از طريق چيزها به تفكر پرداخت؟ همه ما آدمهاي بعد از هزاره اول پيش از ميلاد ( لازم به توضيح است كه اختراع خط در مناطق مختلف متفاوت است. در بين النهرين قديمي ترين مدارك متعلق به ۳۲۰۰ قبل از ميلاد بوده و مربوط به اسناد داد و ستد هستند. منظور من زماني است كه رفته رفته باورهاي شفاهي به كتابت در مي آيد.) به مرور زمان عادت كرده ايم حقيقت و معرفت و كمال و انديشه و همه هر آن چيز ديگري را كه باعث فخرفروشيمان شده است را به كلام و بخصوص كلام به نگارش در آمده نسبت دهيم. اين شايد به خاطر ذوق زدگي بيش از حدمان باشد. ما خط را و قابليت هاي جادويي آن را كشف كرده ايم كه چيز كمي نيست. طبيعي است اگر در برابر اين پديده جادويي دست و پايمان را گم كنيم و بعد از آن تنها كلام مكتوب را انبان حقيقت و درستي و كمال به حساب آوريم و آن را يگانه آشكار سازنده وجود انساني بدانيم. از اينجاست كه دنياي مادي و دست افزارهاي پيرامونمان همه و همه تبديل مي شوند به بازنمودهاي تفكر اصيل كه از طريق كلام مكتوب آشكار شده است. در اين صورت تمام آن دست افزارها و حتي جسم ما از واقعيتي كمتر از ذهن و انديشه برخوردار است. به قول توماس آكويناس بزرگ: جسم و بدن ما تنها شرايطي را فراهم مي كند كه ذهن ما بتواند خود را در آن شكوفا سازد. ماده چيزي نيست كه از حقيقتي بر خوردار باشد. ماده پست تر از آن است كه چيزي را آشكار كند. دست افزار حاصل فعاليت عملي انسان است. اين فعاليت عملي اگرچه از بطن فرهنگ سرچشمه مي گيرد اما چيز زيادي از فرهنگ نمي گويد. فرهنگ در ذهن انسان هاي والا و انديشمندان شكل مي گيرد و خانه دارد. پس ماده فرهنگي از چيزهاي عملي تر زندگي پرده بر مي دارد و نه از فرهنگ كه مقوله اي انتزاعي است و تنها در كلام به نگارش درآمده خود را آشكار مي كند.
اينها همه بيانگر اعتقادات انسان بعد از هزاره دوم و اول پيش از ميلاد است كه كم ظرفيتي خود را در برابر كشف قابليت هاي متعدد كتابت به نمايش گذاشت و نطفه گرفتار شدن در انتزاع و هذيان گويي را بست.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
اگر باستان شناسی نحوی از تفکر است متعلق چنین تفکری چیست؟ به عبارتی این تفکر از کجا آغاز می کند؟آنچه در ابتدا محرکی جهت شکل گیری باستان شناسی بوده عطف توجهی توام با حیرت به آثار برجای مانده از پیشینیان بوده است. اساساْ باستان شناسی و هنر همواره با یکدیگر خلط می شده اند. اکنون نیز در بسیاری از محافل کار باستان شناسان را به شناسایی هنرهای باستان فرو می کاهند. گرچه باستان شناسی نو تا حدود زیادی چنین نگره های تاریخ هنری را از عرصه مطالعاتی خود خارج ساخته است تا صبغه ای عالمانه به خود گیرد اما قلب باستان شناسان نو نیز همواره از دیدن آثار چشمگیر به شدت می تپد. هنر هیچگاه از عرصه باستان شناسی خارج نشد و داده های باستان شناختی همواره در دل خود قلمروی هنرمندانه را حفظ کرده اند. با این حال این قلمرو برای باستان شناسی نو تا حدود زیادی به حاشیه رانده شده است.
اما اگر بپذیریم باستان شناسان با آثار هنری سرو کار دارند پرسش ما اساساْ به هنر معطوف خواهد شد. چیست این واژه غریب به راستی؟هنرart در لغت به معنای چیزی در بازو است. یونانیان باستان کار هنری را تخنه می گفتند. تخنه عرصه دانستن و مهارت در ساختن است. در تخنه است که علل اربعه به هم می آیند. کار هنری به هم آورنده ماده صورت فاعل و غایت است. ماده خام در کار هنری صورت می پذیرد. اما چه صورتی؟ صورتی که در ضمیر فاعل است. کدام فاعل؟ آیا موجودی عزلت گزیده با انبوهی از ایده های فردی؟ یا فاعلی که در بستر اجتماعی می شکوفد و در عالمی (اجتماعی) و از پیش فراخوانده شده سکنی گزیده است؟ فاعل از خود برون می ایستد در عالمی که فاعلان دیگر نیز از خود برون ایستاده اند. فاعل به مثابه موجودی سکنی گزیده در عالمی اجتماعی صورتی را به ماده خام می دهد. این صورت صورتی اجتماعی است از آنجا که فاعل موجودی اجتماعی است. فاعل به ماده ای خام صورتی اجتماعی می بخشد. اما روی به سوی کدامین غایت؟ تخنه آشکار سازنده حقیقت نیز هست. حقیقت چیست؟ مطلقی یکتا؟ یا آنچه عالمی انسانی را شکل داده و ساخته است؟ حقیقت عالم اجتماعی انسان را می سازد و هنر از این رو آشکار سازنده حقیقت است. غایت هنر چنین است. حقیقتی اجتماعی شکل گرفته را باز می آفریند و از نو تولید می کند و ساختار می بخشد. در این عالم هیچ صورت و ماده و فاعلی اتفاقی نیست. هر سه به هم می آیند تا غایت را که نمایان ساختن حقیقت عالم است محقق سازند. از این رو هر آنچه در این عالم (اجتماعی) صورت پذیرد وظیفه ای خطیر و نقشی فعال به عهده خواهد داشت. حتی اگر آفتابه ای پلاستیکی باشد.
راست است که تفکر باستان شناختی تفکری معطوف به هنر است. اما چنان هنری که چنین ویژگی ها را دارد. هنر به عمیق ترین معنای آن.
- هنر چون میانجیگر اشکال واقعیت اجتماعی
- هنر چون ابزاری جهت ساختاردهی مجدد واقعیت اجتماعی
-هنر چون قرار دهنده ایدئولوژی در لحظات تاریخی خاص.
هایدگر مارتین / شعر زبان و اندیشه رهایی
Shanks,M,Tilley/Re-Constructing Archaeology
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
بعضی از دوستان به من می گن مقاله ای که در همایش باستان شناسان جوان ارائه دادم همچین بفهمی نفهمی پیچیده بود. حالا من می خوام به اونا بگم من اینجوری فکر نمی کنم. اون مقاله فقط درباره نرده های حفاظ و روابط متنوع و گوناگونی که در جریان عمل اجتماعی با انسانها برقرار می کردن حرفی زد و بحثی داشت. اینکه شاید این مسئله کمی مبهم بوده باشه دو دلیل داره: یکی احتمالاْ ارائه بد من بوده یکی دیگه هم اینکه گوش ما باستان شناسای ایرانی به اینجور مباحث عادت نکرده.
بذارین در یک کلام خلاصه کنم: ما باستان شناسای ایرانی - و به طور کل خیلی از باستان شناسا- با این که خیلی با مواد فرهنگی سرو کله می زنیم اما خیلی کم یا حتی هیچ اطلاعی نسبت به ماهیت و خصائص ماده فرهنگی نداریم. ما ماده فرهنگی رو نمی شناسیم. باور کنید.
راه حل : ساده است! تصمیم بگیریم راجع به ماده فرهنگی مطالعه و فکر کنیم. اول اونو بشناسیم بعد باستان شناسی کنیم.
مواد لازم: پارادوکس اینجاست! برای شناختن ماده فرهنگی باید اول آرکئولوژی رو شناخت. خب! دستبکار بشیم. بی معطلی!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
قابل توجه باستان شناسانی که می خواهند جدی تر وارد حیطه باستان شناسی بشوند. با افتخار مطالعه این کتابها را به آنها - با پیش زمینه انسان شناختی و فلسفی یا بدون آن- به شما همکاران و علاقه مندان پیشنهاد می کنم. (البته اگه فرصت مطالعه کردن داشته باشین و غم نون بذاره!). کافیه به این سایت مراجعه کنید:
http://traumwerk.stanford.edu/projects/MichaelShanks/869
با تشکر
آرخه
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
باستان شناسي به حق نخستين رويكرد در زندگي معرفتي انسان است كه به ماده فرهنگي انسان توجه كرده و سعي در شناخت آن داشته است. با اين حال تا همين يك دهه اخير توجه فعالان اين رويكرد به فراسوي فرهنگ مادي معطوف بوده و همواره حقيقت را در پس پشت آن مي ديده است: ماده فرهنگي به مثابه بازنمودي از فرهنگ انسان.فرهنگ انسان چيست؟ در اين رسم حتماً تمام مفاهيم ذهني و كلامي و گزاره هاي اخلاقي و عرفاني و فلسفي آن چيزي است كه بايد به مثابه فرهنگ در نظر آوردش. هيروشيما در عرض چند ثانيه نابود شد. آشغال سراپاي وجودمان را فرا گرفته. آنوقت وقتي نام فرهنگ مي آيد همه حواس ها متوجه انتزاع و تفكرات انتزاعي و كلام به نگارش در آمده و ناطق بودن انسان و... مي شود. وقت آن است كه بپرسيم اين همه خرت و پرت كه دنيايمان را پر كرده است چيست؟ آيا بازنمود مفاهيم انتزاعي است؟ يا بيش از آن خود ميانجيگر بودن در جهان است؟ آيا همان ليوان پلاستيكي يكبار مصرفي كه پس از صرف چاي مچاله اش كرده و در سطل آشغال مي اندازيم از واقعيت انساني كمتري نسبت به آنچه كه هگل در پديدارشناسي روح خود نوشته برخوردار است؟ آيا اولي حامل هيچگونه معنايي نيست؟
واقعيت اين است كه تمركز بر روي كلام به نگارش در آمده از آن هنگام كه نوشتار محمل انديشه هاي انتزاعي تر شده و توانايي خود را براي ذخيره سازي هر آنچه كه به تصوير در نمي آمد را از خود به نمايش گذاشت تا به امروز همواره بخش ديگر كلام انسان كه همانا كلام تجسم يافته او باشد به فراموشي سپرده شده است.
اما حالا پس از بيش از دو هزار سال كه همهمه هاي فلسفي و سوفسطايي و خطابه اي و شاعرانه و عالمانه هر يك سمت و سويي براي خويش يافته آنچه مارا سرا سيمه و مشوش مي سازد همهمه هاي چيز و كالا و ماده هاي خود ساخته است كه كورمان كرده و ما را به سمت ابهام مي كشاند. و چه بجا هايدگر آنگاه كه دم از متافيزيك بنيادين بر مي آورد پرسش از تكنولوژي را به ميان مي كشد. پرسش از تكنولوژي يعني ورود به حيطه تفكر معطوف به چيز. تفكري كه مي تواند گشاينده مسيري باشد به سوي واكاوي بخشي ديگر از زبان به تكلم در آمده انسان. حتي شايد بخشي بنيادي تر از اين روح تجسم يافته در وضعيت هاي مادي زيستن براي بقا.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
آشغال شخصيت دو گانه اي دارد. سرتا پاي محيط زندگي ما را فرا گرفته و آن را نمي بينيم: پيداي ناپيدا! اگر بگويم بيش از ۹۰ درصد داده هاي باستان شناختي را آشغال و دور ريز و خرت و پرت هاي تخريب شده تشكيل مي دهد باستان شناسان عزيز به قبايشان بر مي خورد كه يعني ما آشغال جمع كن هستيم؟ اگر موضوع باستان شناسي را كه در زير آمده از پائين تا بالا دنبال كرده باشيد دستتان مي آيد كه در تاريخ باستان شناسي هرگاه به ماده فرهنگي عنايت مي شده جهت گذشتن از آن به حيطه اي ديگر بوده است. فرهنگ والا هويت قومي روندهاي اجتماعي الگوهاي رفتاري انطباق با محيط تعاملات انساني عامليت قابليت هاي ادراكي و زباني و ...
اما اگر بخواهيم مستقيماً به خود ماده فرهنگي توجه كنيم با چه چيزي مواجه خواهيم شد؟ با يك سري خرت و پرت آسيب ديده و دور ريز شده. چه حالي به باستان شناس دست مي دهد وقتي به وجهي پديدارشناختي با خود ماده فرهنگي برخورد كند؟پارادوكس اينجاست: در دنيايي كه سراپاي وجودمان را كالاهاي قابل تعويض و مبادله و عجيب و غريب پر كرده درست در همين دنيا موجوداتي به اسم باستان شناس پيدا مي شوند كه در به در كالاهاي موروثي به دشت و بيابان مي زنند.آنها به تجارت موزه ها خريد و فروش اشياي عتيقه و بازرگاني مواريث فرهنگي كمك مي كنند. آنها سهمي از دنياي سرمايه داري بر عهده دارند. و چون عالماني خردمند به توليد كالاهايي معرفتي در قالب كتابهايي لوكس و عجيب و غريب مي پردازند تا باري از دوش اين تجارت سرمايه هاي معنوي (؟) بردارند.
در اين نظام سرمايه داري چيزي به نام آشغال كه مضر به حال سلامت اجتماعي است وجود ندارد. اگرچه آشغال سراپا و زير و روي كره زمين را فراگرفته باشد!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
تا حالا به تخت جمشيد رفتيد؟ ديديد چقدر با وسواس آب و جاروش مي كنند؟ اگر خط سير موضوعات باستان شناسي رو در زير دنبال كرده باشيد مي بينيد كه در همه اين رويكردها يك چيز مشترك بوده : حفاظت آثار مورد توجه از ويراني بيشتر و در عين حال مرمت آنها براي بيشتر ماندن و بهتر ماندن. حفاظت هميشه داراي اهميتي صد چندان نسبت به پژوهش بوده و هست. اما حفاظت و اخلاق مخصوص به اون يك جنايت هم هست. اين عمل خصلت و ماهيت ماده فرهنگي رو پنهان مي كند. چه مرضي به جان ما مدرن ها افتاده كه اينقدر ديوانه وار در پي جاودان كردن فرهنگ مادي هستيم؟ حفاظت مزخرف ترين كار ممكنه وقتي از خودت بپرسي خب! تا كي مي توني يه ماده فرهنگي متعلق به هزاره ها رو سر پا نگه داري؟ تا كي مي توني با اين كارت به ماهيت فرهنگ مادي هجوم ببري و او رو از اصالت بيندازي؟ من از امكان تداوم يافتن باستان شناسي نمي پرسم. پرسش من از نحوه سكني گزيني انسان مدرن در ميان ويرانه ها و دور ريزها و آشغال هايي است كه هزاره ها روي هم انبار شده و كره زمين رو آلوده كرده. آدم ياد فرشته بنيامين و اون طوفان سهمگيني مي افته كه اون فرشته بدبخت رو به جلو و به سمت ويرانه هاي بيشتر هل مي داد. اونهم با اسم پيشرفت!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour۴. هنوز حرکت به سمت عمق ادامه دارد. ماده فرهنگي مجبور است معرف توانايي هاي شناختي انسان كهن باشد. يا از ساختارهاي اجتماعي و نحوه تعاملات آنها چيزي بگويد. رفتارهاي انساني را در خود منعكس سازد. اين مسائل در نقطه اوج باستان شناسي مدرن قرار دارند. حركت به عمق : از طريق بافتار مادي مواد فرهنگي.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
۲. کلارک ظهور می کند: باستان شناسی متمایز از انسان شناسی یا تاریخ است. یک ویژگی منحصر به فرد و متمایز کننده دارد: موضوعاتش! باستان شناس با مواد برجای مانده از انسان ها سروکار دارد. نه با خودشان. موادی که به شدت آسیب دیده اند و حتی آنگونه نیستند که در هنگام استفاده بودند. توجه جدید و موضوع جدید: پیگیری فرایندهای حاکم بر شکل گیری سایت ها و مواد فرهنگی . رویکرد به خود فرهنگ مادی. اما در جهت بهبود آسیب ها و تخریب ها.
۳. افکار مدرن رفته رفته راه خود را به فرهنگ مادی گذشتگان باز می کنند. تأثیر پذیری از علوم شناختی، تفکرات ساختار گرایانه : جستجو به دنبال نماد و نشانه. نشانه سطح قوه ذهن و نماد ارتباط برقرار کردن. باید مواد فرهنگی را هرچه سالمتر نگاه داشت. این، برای پاسخگویی به پرسش ها بهتر است.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
عصر مدرن
۱.انسان در کانون توجه. دیگر قومیت، اقوام بدوی، تحول فرهنگ، خصائص قومی نیست که باید از دل مواد فرهنگی بیرون آید. نگاه به سمت سیستم ها. فرایندهای اجتماعی. انسان چگونه با محیط پیرامون خود ارتباط بر قرار می کند؟ انسان چگونه برای بقا می زید. جامعه، در بطن محیط، عنصری برای بقای نوع انسان. آغاز لویس بینفورد. عصر رفتن به عمق، به سمت چیزهای نادیدنی. و در اینجا باز هم فراموشی فرهنگ مادی، چون گذشته. فرهنگ مادی این بار هم باید از چیزی دیگر بگوید، نه از خود. اینبار از ماتریکس پنهان زندگی انسان بر روی کره زمین. از فرایندهای بودن و شدن او. در زمان، هم زمان. کوتاه مدت، بلند مدت.
ظهور فلانری. برافراشتن بیرق تمچه طلائی! قیام علیه جبر باوران محیطی برای رهایی فرهنگ انسان از چنگ جبر جغرافیایی. در نهایت، انسان است که خود را می سازد. در بستر محیط خود. او است که بر محیط پیرامون خود شکل می دهد. او است که بر محیط تأثیر می گذارد. اما چگونه؟ فرهنگ مادی، چون آینه ای انعکاس دهنده تعامل انسان با محیط، باید پاسخگو باشد.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
عصر کلاسیک باستان شناسی
۱.اثر معرف فرهنگ والاست. فرهنگ والا، روح کلی ، در طول زمان پیش رفته است و از چنگال طبیعت آزاد گشته است. فرهنگ مادی بازنماینده تحول رو به پیش فرهنگ والا در طول زمان. چیزی که مختص به منطقه ای خاص نیست. تمام کره زمین را در بر دارد. فرهنگ والا جهان شمول است.
۲. فرهنگ مادی به مثابه بازنماینده روح قومی. کوسینا و چایلد وارد میدان می شوند. فرهنگ مادی اقوام و روابط آنها را با هم بازنمایی می کند. نظریه هنجاری به میان می آید، در کنار فرهنگ والا و تحول:
- فرهنگ عبارت است از جنبه های انتزاعی و فکری انسان ها.
- مواد فرهنگی بازنماینده فرهنگ هستند.
- از طریق آموزش و در جریان اجتماعی شدن است که فرهنگ منتقل می شود. یا از طریق جنگ یا مهاجرت.
- تفاوتها و شباهتهای موجود در فرهنگ مادی نشان دهنده تفاوت ها و شباهتهای موجود در میان اقوام مختلف است.
- اگر دو محوطه دارای مواد فرهنگی مشابهی باشند بدین معنا است که آن دو قوم با هم خویشاوند هستند.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥ - vahid askarpour
این یک سورپرایز است؛
برای آنها که باستان شناس هستند،
یا نیستند!
پس منتظر باشید
ORIGINS
A current writing project - it is about big history.
Big history fascinates people more than ever. For over a decade I have been tracking a growing number of books, news items, TV and movie documentaries that take a broad view of human history. They stand back from our contemporary condition and ask questions like - How have we come to be where we are today? What are the forces that drive human history? What is our human nature?
After 9/11 and in an era of global cultural interconnection questions such as these seem all the more pressing. Are we in a new historical epoch? We need to understand the changes that touch us so intimately.
The likes of Jared Diamond, Robert Wright, Daniel Dennett and Spencer Wells have tackled these questions with great insight. But big history depends upon archaeology because archaeological remains are all that is left of most of the human past. And archaeologists have been silent in this analysis and debate about the big picture - so far. They need to be heard because the archaeological picture of history has changed radically over the last forty years. Quite simply, all the old components of the long term history of humanity have been challenged and found wanting. The big archaeological picture of human history is nothing like what it was. This will radically change the answers we give to those questions of how we got to be where we are now.
My project is to bring this new picture together.
A key question in the new big history is - What has brought us to where we are today? A fascination of big history is the question of origins. So the focus of my work is the questions of origin that have been the heart of our understanding of human history for over two centuries
· What are the origins of biologically modern humans, our species homo sapiens?
· What are the origins of agriculture, the break with hunter-gatherer societies?
· What are the origins of civilization and city life?
· What are the origins of the modern industrial world?
I think that my archaeological answers to these questions will surprise many people.
